|
|
|
|
|
مرگ در آثار پرویز شاپور
شاپور مرگ را به عنوان یکی از بدیهیات زندگی باعث امیدواری می داند و شانس مردن را برای همه انسانها در طول عمرشان می بیند و با نگاهی فانتزی به سراغ زندگی پس از مرگ می رود: "برای آنکه روز حشر برخیزم ساعت شماطه دار در آرامگاهم می گذارم." یا در جای دیگری می گوید: "روی پل صراط پوست موز می اندازم" با خودکشی،عزرائیل،تشییع جنازه،وصیت،سنگ قبر،قبرستان و…سراغ شوخی با موضوعی می رود که انسانها ترجیح می دهند کمتر به آن فکر کنند.خودکشی را امری ناپسند می داند؛جایی از سر بی حوصلگی به خودکشی فکر نمی کند و جایی هم چون "خداوند کسی را که با خودکشی جان به جان آفرین تسلیم می کند دوست ندارد." و در جای دیگری به این سبب که به اندازه کافی به مرگ امیدوار است .او معتقد است "برای مردن یک عمر باید صبر کرد." آرزوهای انسان را بی پایان می داندو می گوید : " مرگ فرصت نداد بقیه آرزوهایم بر باد رود." شاپور به سراغ هرموضوعی می رود چه در ارتباط با آن موضوع بنویسد چه حرف بزند تفاوت در نگاهش ، وارونه دیدن و دیدن وارونگی ها در عین کوتاهی باعث تمایز نوشته ها و گفته هایش می شود با شاپور به قبرستان می رویم و به حرفهایش گوش می کنیم : - وصیت کرده ام سنگ قبرم را پشت و رو بگذارند تا بتوانم با مطالعه نوشته های آن اوقات فراغتم را پر کنم. - سنگ قبری را دیدم که رویش نوشته شده بود:با مقدمه استاد سعید نفیسی. - کنارسنگ قبر بزرگی ،سنگ قبر کوچکی دیدم.بعدا معلوم شد که سنگ قبر کوچک،غلطنامه سنگ قبر بزرگ است. - گدایی مرده بود و روی سنگ قبرش سوراخی به اندازه یک سکه ایجاد کرده بود که رهگذران به او کمک کنند. - عده ای را در گورستان دیدم که روی سنگ قبری با قلم و چکش کار می کردند پرسیدم شما چه کاره اید و اینجا چه کار می کنید و آنها جواب داد اند که ماموران ثبت احوال هستیم.این مرحوم در زمان حیاتش تقاضای تغییر نام کرده بود، حالا با تقاضای او موافقت شده است.
پس از شنیدن شوخی های شاپور با قبرستان گزیده ای از کاریکلماتورهایش را در ارتباط با این موضوع می خوانیم:
- مرگ مرا به همه چیز امیدوار کرده است. - مرگم را از چشم تولدم می بینم. - بر مزار موجودی که به مرگ غیر طبیعی مرده بود،دسته گل کاغذی نهادم. - خدا سایه مرگ را از زندگی ام کم نکند. - مرگ در قبر پایکوبی می کرد. - انسان در طول زندگی اش شانس مردن دارد. - چون حوصله خودکشی ندارم، زندگی می کنم. - برای مردن باید یک عمر صبر کرد. - به مرگ بیشتر از زندگی مدیونم. - روی پل صراط پوست موز می اندازم. - تا از عزراییل دستمزد نگیرم خودکشی نمی کنم. - حاضرم مرگم را بین دوستانم سرشکن کنم. - روحم هنگام صعود به آسمان جیب جسمم را زد. - سنگ قبرم به چاپ دهم رسیده است. - با هفت تیر متصدی آسانسور را مجبور کردم به آسمان هفتم برود. - به اندازه ای به مرگ امیدوارم که هرگز دست به خودکشی نمی زنم. - مرگ فرصت نداد بقیه آرزوهایم بر باد رود.
. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:37 توسط مهدی فرج الهی
|
|
||