|
|
|
|
|
ما خانواده گربه دوستی هستیم . از قدیم ، همیشه گربه توی خانه مان داشتیم . یادم می آید كه زمستانها این گربه ها می آمدند و با ژستهای مختلف روی كرسی می نشستند . گاهی خوابیده بودن ، یك وقت نشسته بودند و یك وقت هم با هم بازی می كردند . این است كه من با خطوط تن گربه خیلی آشنا هستم و میتوانم بكشمش ، در صورتی كه فیل را نمیتوانم بكشم . گربه مثل یك لوكوموتیو است كه دو تا واگن دارد : موش و ماهی . میتوانم بگویم كه كشیدن ماهی برایم آسان است چون خیلی ایستاده ام و ماهیها را توی تنگ یا حوض نگاه كرده ام. توی نوشته هایم هم همینطور است . مثلا به” رنگین كمان” میپردازم و درباره اش كاریكلماتورهای زیاد می نویسم . بعد رهایش میكنم . یك وقت یادم میآید كه در نوشته هایم تصویر چیزها خیلی وجود داشت . تصویر چیزها در آب . مثلا گفته بودم : وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد . ماهیها صلوات فرستادند یا فرض بفرمایید در زمستان وقتی تصویر درخت در آب افتاد آنقدر ماهی گلرنگ روی شاخه هایش نشست كه مثل درخت بهاری غرق شكوفه شد . به طور كلی حس میكنم كه توانسته ام خودم را بشناسم . از بچگی . خیام را از بربودم . از رباعیات خیام . كه از نظر حجم خیلی هم كم است . مفاهیم زیادی گرفته بودم . خیلی بیشتر از آنچه كه شاید آدم از خواندن یك دیوان پر از قصیده های بلند میگیرد . هروقت چیزی میدیدم كه جلب نظرم را میكرد و میآمدم درباره اش با پدر و مادرم صحبت میكردم . حرفم را نمی فهمیدند . حتی چند بار سر این موضوع كتك خوردم . حرفم را میخوردم و جویده جویده صحبت میكردم . خلاصه از همان اول عامل كوتاه نویسی و كوتاه گویی با من بود . شاد هم سعی كرده ام كه” شاعرانه ”ها در نوشته هایم بیشتر باشند. برای اینكه حس كرده ام كه هم گفتنشان برایم آسان تر است و هم مردم بیشتر دوستشان دارند . اما من خودم بیشتر آنهایی را دوست دارم كه جنبه طنزشان قوی تر است . من همیشه نگران آن هستم كه از من بپرسند طنز یعنی چه ؟ چه بسا شبها از ناراحتی و نگرانی این سئوال خوابم نبرده است . در لحظه ای كه كار می كنم ـ چه نوشتنی چه كشیدنی ـ احساس آرامش عجیبی دارم و لحظات جهنمی برایم به لحظات بهشتی تبدیل می شوند . مثلا” وقتی با سنجاق قفلی بازی می كنم ، دیگر یاد بدهكاریهایم نمی افتم و كیف می كنم از اینكه توانسته ام مثلا” 150 كار مختلف با یك سنجاق قفلی كوچولو بكنم . وقتی آدم كار می كند هم لحظات را خوش گذرانده و هم وقتی شب احیانا” در آینه نگاه می كند ، می تواند به خودش بگوید : ” آفرین ، شاپور ” !! ــ یك روز این مدادهای « ماژیك » رنگی را دیدم و خیلی خوشم آمد . یك دسته خریدم و آوردم خانه . بعد ، یك روز مادرم و اهل خانه تصمیم گرفتند بروند مسافرت ، به زیارت . چون قبلاً یك بار دزد به خانه مان زده بود ، قرار شد من بمانم و مواظب خانه باشم . تا آن وقت ، طرح هایم را بیشتر توی كافه ها و تریاها می كشیدم . وقتی اجباراً توی خانه ماندم ، چون میز بزرگتری وجود داشت و من هم جای بیشتری داشتم كه ماژیكهایم را پخش كنم ، توانستم طرح های رنگی بكشم .این طور بود كه رنگ به طرح های منراه یافت . ــ من طرح كشیدن را با سنجاق قفلی شروع كردم ،هم از جهت این كه واقعاً قیافه اش را خیلی دوست دارم ، همیشه در ذهنم هست ، و هم این كه در واقع ،طراحی از آن كار نسبتاً آسانی بود . سنجاق قفلی صورت ساده ای دارد و می شود باهاش بازی كرد . ــ چیزهای هستند كه در ذهن من می مانند ، مثلاً از جبری كه اجباراً در مدرسه خواندم ،چیزی كه بخاطرم مانده ، دسته رادیكال است . ــ یك مقدار اشیاء دیگر هم توی ایستاده اند و نوبت آنها هم می رسد . به طور كلی ،من ساختمانم طوری است كه نمی توانم درباره یك شیء حق مطلب را ادا نكنم . حالابه سنجاق قفلی پرداخته ام و تا آنجا كه امكان دارد ، حقش را تضییع نمی كنم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:11 توسط مهدی فرج الهی
|
|
||